قرار نبود این همه طول بکشد. ولی بد بیاری را اگر بفهمی باید بگم همان چیزی بود که تو این مدت دچارش شدم. اواخر اسفند که سفر عتبات قطعی شد با خودم قرار گذاشتم خلاصه ی سفر را تو وبلاگ کار کنم. بعد از بازگشت از عراق که حدودا 12 فروردین بود مستقیم به مشهد رفتم و تا بیستم آنجا بودم. البته مشهد می توانستم وبلاگ را به روز کنم ولی بخشی از خاطرات را از طریق رکوردر در لب تاپ هم سفران ریخته بودم و باید برای تنظیم یادداشت به تهران می آمدم.
پس به روز رسانی به تهران موکول شد. حالا دیگر به آن بخش از خاطرات دست پیدا کردم ولی گویا هنوز مشکلی وجود دارد. بله رکوردر را مشهد جا گذاشتم پس بخشی از خاطرات سفر مجدد از دستم خارج شده و یادداشت با مشکل جدیدی رو برو است. تازه این مسئله که چیزی نیست اگر اولین شنبه پس از بازگشت به تهران در دانشگاه خوش و خندان به سمت کلاس در حرکت باشی و روی دروازه گربه( از دروازه های معروف دانشگاه امام صادق) ببینی که از پنج شنبه همان هفته امتحانات میان ترم شروع می شود در حالی تو حتی جزوات کلاس ها را نداری متوجه می شوی که به روز رسانی وبلاگ حد اقل تا پایان امتحانات به تاخیر افتاد. خوب مثل اینکه طلسم دارد می شکند و فرصتی برای به روز رسانی وبلاگ فراهم می شود. ولی ... مجتبی ! اینترنت چرا کار نمی کند؟ چی؟ کی قطع شده؟ تا کی؟
درست حدس زدید ما از اول چهار پایی نداشتیم که بخواهد از بچگی دمی داشته باشد. تازه رسیدیم به اول کار. حالا برو دنبال وصل شدن ADSL . یا باید وبلاگ را تو کافی نت به روز کنم یا باید صبر کنم تا اینتر نت پر سرعت نشریه وصل شود. از آن جایی که بنده انسان صبوری هستم پس... . وصل شدن اینترنت هم گره خورده به مسائل مالی اتحادیه و از آن جایی که اعتبارات فصلی اتحادیه هنوز محقق نشده پس ... .
القصه تا اعتبارات اتحادیه حاصل شود و دبیر کل نامه ی درخواست مالی نشریه را امضا کند و پول به حساب نشریه واریز شود و مجدد دبیرکل چک مربوط به برداشت پول از نشریه را که به امضای دوم این بنده ی حقیر و صبور هم میرسد امضا نماید می شود نیمه ی اردیبهشت.
و حالا به قول استاد ما که می فرمود:(هذا اول الکلام) می رسیم به این مطلب که چه بنویسم و از کجا بنویسم.
راستی چه بهتر از شرح همین وقایع؟!
اسم آینده سازان را که می شنوم نا خود اگاه کلی خاطره برایم مرور می شود. خاطرات تلخ و شیرینی که تو این دو سال (از ابتدای ارتباط جدی تا دوران سردبیری ) برایم پیش آمد.
از روزهای تنهایی و احساس ضعف در پیش بردن کارها که من را, حتی تا استعفا پیش می برد تا این روزها که به اعتراف اهالی نشریه, آینده سازان در بهترین وضعیت سال های اخیر به سر می برد.
یادم می آید از اولین شماره ی نشریه که من تهران نبودم و فقط برای تایید نهایی خودم را به تهران رساندم و با خودم می خندم که چه طور توانستم در آن وضعیت بالا سر کار نباشم. یادم می آید از مشکلاتی که با مدیر اجرایی نشریه داشتم و ساعت ها با محمد بهاران برای حل آن مسائل صحبت می کردیم که محمد آن روزها فقط دبیر تحریریه نبود و سنگ صبور من هم بود. مشکلاتی که انتظار داشتم دوستان اتحادیه آنها را بهتر درک کنند و از من که مثلا از طرف آن ها به سردبیری انتخاب شده ام حمایت کنند.
یادم می آید از سفر هایی که برای نشریه به نقاط مختلف کشور رفتیم و ریا نشود سختی های که بر خلاف آنچه به نظر می آید در این برنامه ها متحمل شدیم.( که شرح آن باشد برای فرصتی بهتر)
همین روزها, البته سال گذشته محمد بهاران رفت و نه تنها محمد را از دست دادم که مدیر اجرایی هم بدلیل همان مشکلاتی که با من و مجموعه داشت استعفا داد. خانم ویراستار هم که دنبال فرصت بود نشریه را ترک گفت. هر چند بعضی از دوستان از این رفتن شاد شدند و تحلیل شان از اینگونه رفتن این بود که این جماعت قصد زمین زدن نشریه را داشتند. شاید باور نکنید ولی همزمان با همه ی این مشکلات طراح نشریه هم لباس خدمت به تن کرد و عملا سردبیر ماند و ... .
قبول دارم این پست خیلی درام شد و ممکن است عده ای از آن بوهایی حس کنند که خیلی هم دور از واقع نباشد ولی چه می شود کرد.(جهت اطلاع بیشتر و تقویت حدس و گمان خود ر.ک سرمقاله آینده سازان ش 125 ص 2). اما جالب است بدانید تو این دو سال یقین کردم که همه ی تغییرات در نشریه به نفع آن تمام شده برای همین این اواخر هر کدام از دوستان که احتمالا به دلایلی خواستند از مجموعه جدا شوند موافقت کردم.(هر چند نهایتا هیچ کدام نرفتند).
القصه دوستان گفتند چرا به روز نمی کنی دیدم جز این حرف های نسبتا تلخ و جدی که شاید فقط برای خودم ارزش داشته باشد حرفی ندارم. پس ... گفتم.

حیاط پوشیده از برف است و ردپای بچههای تحریریه را میتوان دید. اینجا آیندهسازان.
هنر نمایی تحریریه

وقتی جشنواره متعلق به کودک و نوجوان باشد بعید نیست افتتاح آن هم توسط ایشان انجام شود!

دبیرکل اتحادیه بههمراه معاون پشتیبانی در غرفهی آیندهسازان به توضیحات بنده دربارهی حضور نشریه در نمایشگاه گوش میدهند!
من: ما بهترین غرفهایم حاجآقا.
دبیرکل: آره، من هم باور کردم!

محمد رضا سرشار که از برگزاری مراسم رسمی و خسته کننده ی افتتاحیه و اهدای جوایز کلافه شده بود ترجیح داد که همزمان با آن برنامه از غرفه ی نشریه دیدن کند. من هم کنار او طبیعتا مشغول توضیح.
من: بی شک ما بهترین نشریه روی زمین هستیم.
استاد: آره شما و مجله ی ادبیات داستانی هر دو!

مدیر اجرایی، دستیار سردبیر و من را در تصویر می بینید.
میرصالحی از پشت دور بین: همه بگین چغندر.
ما: چغندر!

شاسخین هم به نمایشگاه آمد و از غرفه ی آینده سازان بازدید کرد.
میرصالحی: شاسخین جان جلسه تحریریه چرا نیامدی؟
شاسخین: شرمنده شبکه سه برنامه داشتم.

میر صالحی با خودش: صبرکن نمایشگاه تمام بشود خودم تمام انار هایی را که برای تزیین تو غرفه گذاشتیم می خورم. آخ جان انار به هیچ کس هم نمی دهم.
(با صدای بلند) صد دانه یاقوت دسته به دسته با...
آخرش کار خودمان را کردیم. خوب معلوم است . شلوغ بازی منظورم است. آخر مگر می شود بچه انجمنی جایی باشد ولی کاری نکند؟ یا بهتر بگویم مگر می شود بچه انجمنی به کاری مشغول باشد ولی منشا اثر نباشد؟ (بین خودمان باشد این اثر همیشه هم مثبت نمی باشد!!! ).
تقریبا چند ماهی می شود که در کنار پیگیری ها و کار های روزانه شیطنت هایی داریم می کنیم که نگو و نپرس. شرح مفصل این امور باشد برای آینده.
واما کارستان ما.
عجله نکنید. بجای کنجکاوی و سوزاندن فسفر دنبال شماره ی ۱۵۳ نشریه آینده سازان باشید. ( هر چند احتمالا شماره ی ۱۵۱ هم بدستان نرسیده است!!! خوب قرار شد عجله نکنید.) فقط همین قدر می توانم بگویم که در آن شماره تغییرات جدی و کلانی خواهید دید.
اما این که چه کار کردیم باشد برای همان زمان که آینده سازان رادیدید. فقط انتظار نداشته باشید به جای نشریه ساندویچ یا پفک به دستتان برسد. درست است تغییرات خواهیم داشت ولی معنایش این نیست که به جای دو هفته نامه ی جنبش دانش آموزی خوراکی بدستتان برسد.
به هر حال محرمانه مستقیم ما همین بود که بجز من و دبیر تحریریه و خوانندگان وبلاگ bibahaneha هیچ کس از آن خبر ندارد.
صبح ها تقریبا از ساعت هشت و نیم سر و کله ی بچه های تحریریه و پرسنل نشریه پیدا می شود.
دبیران سرویس ها ساعت های حضورشان مشخص شده و هر کدام در هفته باید سی ساعت برای نشریه وقت بگذارند.در همین زمان است که معمولا بچه های هر سرویس می آیند و با دبیر مربوطه بحث و هم فکری فکری می کنند. به کسی نگویید بد نیست بدانید اگر کسی برای نهار از قبل اطلاع ندهد ظهر باید از جیب مبارک خودش ناهار تهیه کند (این هم یک مدل است دیگر!!! ). بعد از ظهر ها معمولا بچه ها بیشتر در نشریه حضور دارند علت اصلی آنهم این است که تحریریه ی ما یا از صنف مظلوم دانشجو است ویا از صنف مظلوم تر طلبه. خلاصه اگر می خواهید بدانید آینده سازان یعنی چه باید آن زمان بیایید نشریه. چی؟ نخیر آقا کجای کاری؟ کار ما به قدری جهادی !!!!! است که شب و روز ندارد. تازه شب ها برادران برنامه ی پخش و نقد فیلم دارند. این نقد فیلم ها خودش کلی جای صحبت دارد. مثلا یکی از لطایف آن اینکه جناب خرم دبیر سرویس سینما خیل کثیری از دوستان را به دیدن کارتون !!!! زیبای Ratatouille که همزمان با پخش در نشریه بر روی پرده ی سینما های آمریکا موجود است دعوت کرده است. به هر حال این روزها با زحمت دبیر تحریریه و بقیه عناصر نفوذی آینده سازان نشریه در اوج فعالیت و سلامت کامل به سر می برد. خلاصه باید بگویم جای شما در نشریه خالی است.
ساعت شش صبح تلفن زنگ می زند. نه مثل اینکه زنگ نیست. صدای کوک ساعت موبایل است که هر روز همین ساعت و همین دقیقه، مثل اره رو مخ آدم کار می کند.
با کلی نکبت از خواب پا می شوی یعنی مجبوری که پاشی. یک مشت آب به سر و صورت می زنی. مسواک ولباس وبعد حرکت به سمت نشریه. اولش خوب است. مسیر را می گویم آن هم تا پل گیشا. تازه بعد از آن است که ترافیک شروع می شود. بهتر است که این لحظه ها Mp3 یا mp4 همراهت باشد تا یک چیزی گوش کنی و حوصله ات تو سر و صدا و بوق ماشین ها و دیدن صحنه ی تکراری بزرگراه پر از مکعب مستطیل های کهنه و نو سر نرود. تقریبا یک ساعت طول می کشد تا معنی آویزان بودن به حیات اجتماعی دیگران را تو ترافیک درک کنی و به میدان توحید برسی.
تازه کجایش را دیده ای شاید اگر سه یا چهار بار پشت یک چراغ قرمز به اسم توحید معطل بشوی آنوقت بفهمی پل صراط آن طرف چقدر دردسر دارد.
حالا کم کم اتوبوس خلوت می شود و گوشه ای می شود یک صندلی خالی پیدا کرد برای نشستن.
از ایستگاه انقلاب تا دفتر نشریه چهار پنج دقیقه راه است. در طول مسیر همه چیز پیدا می شود. تو همین چند دقیقه چند نفر در کمال کم رویی تو چشم هایت زل می زنند و می گویند شو ، سی دی رسید. خیابان ادوارد براون پلاک ۳۵ طبقه ی دوم وتمام.
این فقط دو ساعت از زندگی تکراری تو تهران می تواند باشد. حالا آن را ضرب کن در دوازده تا یک شبانه روز را محاسبه کنی وبعد در هغت و بعد هم در چهار تا بفهمی یک ماه زندگی تو این شهر چه مزه ای دارد.
بعد از کلی تلاش پریروزها یک وقتی پیدا کردم که دو سه خطی برای وبلاگ مطلب بنویسم. البته نا گفته نماند که تو تاکسی مشغول نوشتن بودم و از دانشگاه بسمت نشریه می رفتم. آنجا که نشد مطلب را تو وبلاگ وارد کنم و تو جیبم ماند تا شب. فکر کنم ساعت های ۱۲ بود که برمیگشتم خوابگاه و تا پایم را از دفتر گذاشتم بیرون آنچنان بارونی رو سرم خراب شد که ...بماند.
تو اتاق وقتی جیب هایم را خالی می کردم تا کتم را بگذارم خشک بشود چشمتان روز بد نبیند کل مطلب منهدم شده بود و به کاغذ رنگی(جوهر پخش شده) تبدیل شده بود. این هم از مصائب سردبیر بودن است. منتظر پیام هایتان هستم . راستی امروز افطار مهمان اتحادیه هستیم جایتان خالی .
حق مدد.
چرا بازهم غم ؟
جرا باز دلشوره های دمادم؟
پسینگاه جمعه
همان لحظه های هبوط!
همان وقت میلاد آدم!
قیصر امین پور
كلي خنديديم .
اصلاً از خندهروده بر شديم. تازه بعد از آن، هر وقت بهيادش ميافتيم، دوباره ميزنيم زير خنده.نگفتم به چي؟ پيامك را ميگويم.
همان پيامكي كه يك آيندهسازاني خوش ذوقي برايمان ارسالكرده بود. شايد كار شما بوده يا دوستت كه كنارت نشسته و مشغول خواندن زنگ اولاست.
قصه اين است كه يكي از بچهها بعد از خواندن زنگ اولشمارهي قبل پيامكي برايمان ارسال كرده بود كه در آن، در كنار انتقادي از نشريه،لطيفهاي هم با موضوع آيندهسازان بود و خندهي همهي بچههاي تحريريه را درآورد.بماند كه اين لطيفه مربوط به كدام يك از شخصيتها در نشريه بود.