تبليغاتX
بی بهانه ها
دل نوشته هاي بعضا خواندني يك سردبير سابق
زندگی یعنی همین!

ساعت شش صبح تلفن زنگ می زند. نه مثل اینکه زنگ نیست. صدای کوک ساعت موبایل است که هر روز همین ساعت و  همین دقیقه، مثل اره رو مخ آدم کار می کند.

با کلی نکبت از خواب پا می شوی یعنی مجبوری که پاشی. یک مشت آب به سر و صورت می زنی. مسواک ولباس وبعد حرکت به سمت نشریه. اولش خوب است. مسیر را می گویم آن هم تا پل گیشا. تازه بعد از آن است که ترافیک شروع می شود. بهتر است که این لحظه ها Mp3 یا  mp4  همراهت باشد تا یک چیزی گوش کنی و حوصله ات تو سر و صدا و بوق ماشین ها و دیدن صحنه ی تکراری بزرگراه پر از مکعب مستطیل های کهنه و نو سر نرود. تقریبا یک ساعت طول می کشد تا معنی آویزان بودن به حیات اجتماعی دیگران را تو ترافیک درک کنی و به میدان توحید  برسی.

تازه کجایش را دیده ای شاید اگر سه یا چهار بار پشت یک چراغ قرمز به اسم توحید معطل بشوی آنوقت بفهمی  پل صراط آن طرف چقدر دردسر دارد.

حالا کم کم اتوبوس خلوت می شود و گوشه ای می شود یک صندلی خالی پیدا کرد برای نشستن.

از ایستگاه انقلاب تا دفتر نشریه چهار پنج دقیقه راه است. در طول مسیر همه چیز پیدا می شود. تو همین چند دقیقه چند نفر در کمال کم رویی تو چشم هایت زل می زنند و می گویند شو ، سی دی رسید. خیابان ادوارد براون پلاک  ۳۵ طبقه ی دوم وتمام.

این فقط دو ساعت از زندگی تکراری تو تهران می تواند باشد. حالا آن را ضرب کن در دوازده تا یک شبانه روز را محاسبه کنی وبعد در هغت و بعد هم در چهار تا بفهمی یک ماه زندگی تو این شهر چه مزه ای دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 18:55  توسط مرتضي كامل نواب  |