اسم آینده سازان را که می شنوم نا خود اگاه کلی خاطره برایم مرور می شود. خاطرات تلخ و شیرینی که تو این دو سال (از ابتدای ارتباط جدی تا دوران سردبیری ) برایم پیش آمد.
از روزهای تنهایی و احساس ضعف در پیش بردن کارها که من را, حتی تا استعفا پیش می برد تا این روزها که به اعتراف اهالی نشریه, آینده سازان در بهترین وضعیت سال های اخیر به سر می برد.
یادم می آید از اولین شماره ی نشریه که من تهران نبودم و فقط برای تایید نهایی خودم را به تهران رساندم و با خودم می خندم که چه طور توانستم در آن وضعیت بالا سر کار نباشم. یادم می آید از مشکلاتی که با مدیر اجرایی نشریه داشتم و ساعت ها با محمد بهاران برای حل آن مسائل صحبت می کردیم که محمد آن روزها فقط دبیر تحریریه نبود و سنگ صبور من هم بود. مشکلاتی که انتظار داشتم دوستان اتحادیه آنها را بهتر درک کنند و از من که مثلا از طرف آن ها به سردبیری انتخاب شده ام حمایت کنند.
یادم می آید از سفر هایی که برای نشریه به نقاط مختلف کشور رفتیم و ریا نشود سختی های که بر خلاف آنچه به نظر می آید در این برنامه ها متحمل شدیم.( که شرح آن باشد برای فرصتی بهتر)
همین روزها, البته سال گذشته محمد بهاران رفت و نه تنها محمد را از دست دادم که مدیر اجرایی هم بدلیل همان مشکلاتی که با من و مجموعه داشت استعفا داد. خانم ویراستار هم که دنبال فرصت بود نشریه را ترک گفت. هر چند بعضی از دوستان از این رفتن شاد شدند و تحلیل شان از اینگونه رفتن این بود که این جماعت قصد زمین زدن نشریه را داشتند. شاید باور نکنید ولی همزمان با همه ی این مشکلات طراح نشریه هم لباس خدمت به تن کرد و عملا سردبیر ماند و ... .
قبول دارم این پست خیلی درام شد و ممکن است عده ای از آن بوهایی حس کنند که خیلی هم دور از واقع نباشد ولی چه می شود کرد.(جهت اطلاع بیشتر و تقویت حدس و گمان خود ر.ک سرمقاله آینده سازان ش 125 ص 2). اما جالب است بدانید تو این دو سال یقین کردم که همه ی تغییرات در نشریه به نفع آن تمام شده برای همین این اواخر هر کدام از دوستان که احتمالا به دلایلی خواستند از مجموعه جدا شوند موافقت کردم.(هر چند نهایتا هیچ کدام نرفتند).
القصه دوستان گفتند چرا به روز نمی کنی دیدم جز این حرف های نسبتا تلخ و جدی که شاید فقط برای خودم ارزش داشته باشد حرفی ندارم. پس ... گفتم.