سلام
سلام بهترین واژه برای شروع است. برای شروعی همراه با صداقت، رفاقت و موفقیت.
... آمد و شد یکی از قوانین اساسی زندگی است و چاره ای نیست از این دو. اما چگونه آمدن و چگونه رفتن مهم است. چون در اختیار ما است و این ما هستیم که آن را می سازیم.
جملات بالا اولین مطالبی است که به عنوان سردبیر آینده سازان در سرمقاله ی شماره ی 125 نوشتم.
آن روز که می خواستم اولین سرمقاله را بنویسم نمی دانستم که چه زمانی و چگونه از نشریه می روم ولی مطمئن بودم دیر یا زود این اتفاق خواهد افتاد و من هم از این نشریه خواهم رفت.
کجا ؟ صبر کن روضه نمی خواهم بخوانم.
آره درست حدس زدی. این هم آخرین مطلبی است که بی بهانه به عنوان سردبیر آینده سازان در وبلاگم می نویسم . اگر یادت باشد قول داده بوم این وبلاگ اولین جایی باشد که اخبار مهم نشریه را در آن می نویسم. در طول این مدت هم تلاشم این بوده که به قولم وفادار باشم.
خیلی از رفتن نپرس. چون اصل بر رفتن است مگر خلافش ثابت بشود. این که چطور بودم و الان چطور دارم می روم هم با شماست.
فکرت هم جای بد نرود. اینجانب مرتضی کامل نواب به شماره شناسنامه 6735 صادره از مشهد عزیزم در کمال صحت عقلی و سلامت ( البته با کمی خماری بدلیل بیداری تا ساعت دو و نیم بامداد) اعتراف می کنم رفتنم از نشریه بدون هیچ گونه اجبار و تهدید و ... و در کمال اختیار صورت گرفته است.
اصلا برای اینکه بدانی می گویم من از اردیبهشت امسال استعفا داده بودم و سرانجام پس از چهار ماه با آن موافقت شد.
چرا و چگونگی آن هم بماند. چون نه می خواهم این پست گیج کننده بشود و نه می خواهم منبر بروم.
اصلا هم تصمیم ندارم بگویم من این کار را کردم و آن کار را سامان دادم. نه اینجا و نه در سرمقاله خداحافظی همچین تصمیمی ندارم.
فقط ازت اجازه می خواهم یاد و خاطره ی تعدادی از دوستان و همراهانی که در این دو سال من و آینده سازان را همراهی کردند گرامی بدارم.
محمد بهاران که در شش ماه دبیر تحریریه بودن فقط همکار نبود که رفیق گرمابه و گلستان من شد و همه ی سختی های نشریه روی دوش ها ی نحیف او بود. آنقدر اذیت شد که برید و رفت.
محمد میر صالحی برایم که ادامه ی بهار بود و هیچ چیز کم نگذاشت. هر چند می شد بهتر از آن برود ولی... .
علی سعیدی عزیز که پای کار آمد و به رغم مدعیانی که منع عشق کنند تشکیلات آینده سازان را زنده کرد.
علی خرم عزیزم. هر چند اکثرا تو دعواهای من شاهد بود ولی دو سال من را تحمل کرد.
صادق پژمان که از اولین پشتیبانان من بود. بماند که حاشیه ساز شد.
مرتضی صفایی که هم مهربان بود و هم دو دره باز.
مجتبی مومنی دوست داشتنی که آمد و ادامه داد.
علرضا رضاخواه که در قطار با او آشنا شدم.( خدا از این توفیقات بدهد که آدم در قطار با این آدم ها آشنا بشود.)
هادی محمدان عزیز، مهدی صالحی، حامد صلاحی، هادی مسعودی، مهدی شیخ صراف، عبدالله مقدمی، ساره گودرزی، محسن قزلی، زهره مرتجی، باران رضایی، زهرا برقعی، علیرضا بوالی، کیوان صائمی، صادق جمالی، محمد پناهی فرد، وحید حسین زاده، حبیبه بدری، سکینه کریمی، سمیه فیروز فر، سمیه اسدی، جابر خرم نیا، احمد کاشانی، حمید شهازی و دیگر دوستانی که آینده سازان بواسطه ی تلاش آنها چیزی بود که تولید می شد.
از آنجایی که از ابتدا درصدد درام شدن این پست نبودم همین جا به نوشتن خاتمه می دهم.
در آینده هم در باره ی بی بهانه ها تصمیم میگیرم.
همین.
یا حق