تبليغاتX
بی بهانه ها
دل نوشته هاي بعضا خواندني يك سردبير سابق
آقا دوباره آمدم. اصلا جایی نرفته بودم که دوباره بخواهم برگردم. آدم است دیگه. گاهی انقدر برای خودمان دردسر درست می کنیم که خودمان هم زیرش می مانیم. بماند

بعد از کلی تلاش پریروزها یک وقتی پیدا کردم که دو سه خطی برای وبلاگ مطلب بنویسم. البته نا گفته نماند که تو تاکسی مشغول نوشتن بودم و از دانشگاه بسمت نشریه می رفتم. آنجا که نشد مطلب را تو وبلاگ وارد کنم و تو جیبم ماند تا شب. فکر کنم ساعت های ۱۲ بود که برمیگشتم خوابگاه و تا پایم را از دفتر گذاشتم بیرون آنچنان بارونی رو سرم خراب شد که ...بماند.

تو اتاق وقتی جیب هایم را خالی می کردم تا کتم را بگذارم خشک بشود چشمتان روز بد نبیند کل مطلب منهدم شده بود و به کاغذ رنگی(جوهر پخش شده) تبدیل شده بود. این هم از مصائب سردبیر بودن است. منتظر پیام هایتان هستم . راستی امروز افطار مهمان اتحادیه هستیم جایتان خالی .

حق مدد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:55  توسط مرتضي كامل نواب  | 

او خواهد آمد و دوباره پیر زن شمع دونی ها را هر روز صبح لب طاقچه خواهد گذاشت.
او خواهد آمد و پیر مرد را خواهی دید که مثل گذشته هر غروب با نان سنگک به خانه باز میگردد. او خواهد امد و پدر با لبخندی به ما خواهد گفت نماز صبح است بیدار شوید .او خواهد آمد هر چند پیر زن زمین گیر شده و اثری از پیر مرد نیست و پدر در بیمارستان بستری شده. او خواهد آمد....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 19:40  توسط مرتضي كامل نواب  | 

مثل نا گهان

يك شهاب كا ل

تند و رعد ناك

بي امان در آسمان شكفت و گفت:

عمر لحظه ايست

از بر آمدن

تا به آخر آمدن

و در اين ميان

كار ما شكفتن است و بس

گفت و خاک شد

 

سلمان هراتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:30  توسط مرتضي كامل نواب