بعد از کلی تلاش پریروزها یک وقتی پیدا کردم که دو سه خطی برای وبلاگ مطلب بنویسم. البته نا گفته نماند که تو تاکسی مشغول نوشتن بودم و از دانشگاه بسمت نشریه می رفتم. آنجا که نشد مطلب را تو وبلاگ وارد کنم و تو جیبم ماند تا شب. فکر کنم ساعت های ۱۲ بود که برمیگشتم خوابگاه و تا پایم را از دفتر گذاشتم بیرون آنچنان بارونی رو سرم خراب شد که ...بماند.
تو اتاق وقتی جیب هایم را خالی می کردم تا کتم را بگذارم خشک بشود چشمتان روز بد نبیند کل مطلب منهدم شده بود و به کاغذ رنگی(جوهر پخش شده) تبدیل شده بود. این هم از مصائب سردبیر بودن است. منتظر پیام هایتان هستم . راستی امروز افطار مهمان اتحادیه هستیم جایتان خالی .
حق مدد.
مثل نا گهان
يك شهاب كا ل
تند و رعد ناك
بي امان در آسمان شكفت و گفت:
عمر لحظه ايست
از بر آمدن
تا به آخر آمدن
و در اين ميان
كار ما شكفتن است و بس
گفت و خاک شد
سلمان هراتی