تبليغاتX
بی بهانه ها - سر مشغولی
دل نوشته هاي بعضا خواندني يك سردبير سابق
آقا دوباره آمدم. اصلا جایی نرفته بودم که دوباره بخواهم برگردم. آدم است دیگه. گاهی انقدر برای خودمان دردسر درست می کنیم که خودمان هم زیرش می مانیم. بماند

بعد از کلی تلاش پریروزها یک وقتی پیدا کردم که دو سه خطی برای وبلاگ مطلب بنویسم. البته نا گفته نماند که تو تاکسی مشغول نوشتن بودم و از دانشگاه بسمت نشریه می رفتم. آنجا که نشد مطلب را تو وبلاگ وارد کنم و تو جیبم ماند تا شب. فکر کنم ساعت های ۱۲ بود که برمیگشتم خوابگاه و تا پایم را از دفتر گذاشتم بیرون آنچنان بارونی رو سرم خراب شد که ...بماند.

تو اتاق وقتی جیب هایم را خالی می کردم تا کتم را بگذارم خشک بشود چشمتان روز بد نبیند کل مطلب منهدم شده بود و به کاغذ رنگی(جوهر پخش شده) تبدیل شده بود. این هم از مصائب سردبیر بودن است. منتظر پیام هایتان هستم . راستی امروز افطار مهمان اتحادیه هستیم جایتان خالی .

حق مدد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:55  توسط مرتضي كامل نواب  |